تاملاتی بر تداوم هویت ایرانِ جان: کانون پایداریِ ایرانی، در میدان «نظام استعاراتِ ادبی» - دانشگاه مازندران
تاملاتی بر تداوم هویت ایرانِ جان: کانون پایداریِ ایرانی، در میدان «نظام استعاراتِ ادبی»
- 13 May 2026
- کد خبر: 5376040
- 332
یادداشت استاد دانشگاه مازندران با عنوان:
تاملاتی بر تداوم هویت ایرانِ جان: کانون پایداریِ ایرانی، در میدان «نظام استعاراتِ ادبی»
به گزارش روابط عمومی دانشگاه مازندران، دکتر محمدتقی قزلسفلی، استاد علوم سیاسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه مازندران در یادداشتی که به مناسبت جنگ رمضان و قدرتطلبی زورگویانه آمریکا به تحریر درآمد، به بررسی تاملاتی بر تداوم هویت ایرانِ جان: کانون پایداریِ ایرانی، در میدان « نظام استعاراتِ ادبی» پرداخت.
متن کامل این یادداشت را در زیر مشاهده میکنید:
تاملاتی بر تداوم هویت ایرانِ جان:
کانون پایداریِ ایرانی، در میدان «نظام استعاراتِ ادبی»
ایران هم چنان زنده است. این کشور بیش از بیست و پنج قرن است که وجود دارد. سرزمینی پهناور و دل انگیز
کلمان هوار، ایران و تمدن ایرانی، کم تر ملتی و تاریخی مثل ایرانیان دارای این همه نقاط پر فراز و فرود وبرانگیزاننده است. کشوری و تمدنی در چهار راه حوادث، آکنده از ماجراهای خرد و کلان و صحنه ی بازیگری مهم ترین جلوه گری های حماسی. کم تر قرنی از آن بدون دست کم یک رخداد یا تلاطم بزرگ سپری شده است. در این سرزمین هویت، همانا احساس جمعی مردمانی است از تعلق به سرزمین های تاریخی ایران که علیرغم جنگ ها و مخاطرات و گُسل ها، هویت آن همواره تاب آوری داشته است. به تعبیر ادبی، ققنوس ایرانی هر بار از خاکستر خویش برخواسته و حضور خود را به صلابت فرا آواز داده است. پژوهشگران اهل ادب و فرهنگ، تاریخ طولانی، زیست مشترک، خاستگاه سرزمینی، دین و آداب و رسوم و عناصر عدالت خواهی را به عنوان مولفه های حفظ و تداوم هویت ذکر کرده اند. با این همه پرسش درباب بقای ایران در این سده های گذشته تا به امروز هم چنان محل تامل و مباحثات بوده است. به راستی چرا ایران ما هویت زبانی و فرهنگی اش را در میان این رخداها و تلاطم ها حفظ کرده است؟ راز این تداوم حس ملیت و دلبستگی به وطن از کجا ریشه می گیرد؟ یکی از نخستین ادیبان و مورخان صاحب نام جهان اسلام و ایران که این پرسشواره ی معرفت شناختی-سیاسی را طرح کرده محمد جریر طبری آملی است. او در تاریخ نگاشت خود تصریح می کند که «هیچ ملتی غیر از ایرانیان دارای تاریخی مستمر و پیوسته نیست». همین دیدگاه را متفکر برجسته ی معاصر احسان یارشاطر با عباراتی دیگر به نغز آورده است: « دشوار بتوان ملتی یافت، جز چینی ها که در طول تاریخش این همه از پا درآمده و اما دوباره ققنوس وار از خاکستر خویش، با نیرو و خلاقیتی تازه برخاسته باشد». پس همینجا به حضرت حافظ همراه شویم که به لسان غیب خود پاسخی درخور به این پرسش دیرپایی ایران داده است:
چو بشنوی سخن اهل دل مگو خطاست/ سخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست.
از آن به «دیر مغانم» عزیز می دارند/ که «آتشی» که نمیرد، همیشه در دل ماست!
از این قرار، در این مجالِ کم بنا دارم برای این پرسش همیشگی و مهم، پاسخی به اختصار ارائه دهم. در عین حال این سخن فشرده با هدف ایضاح منطق تداوم فرهنگی مقایسه با جوامعی چون مصر، سوریه و عراق است که با گذشته خویش گسستند و ایران نه! در پاسخ این فرضیه مطرح می شود که در میان تمام عوامل و زمینه های مادی و معنوی که به حفظ یکپارچگی و تداوم هویتی ایران مدد رسانیدند زبان و ادب فارسی جایگاه و نقش اساسی و استثنایی داشته است. برای تبیین این موضع توضیحاتی از این قرار قابل طرح و بحث است.
به طور کلی شعر و ادب فارسی پس از آن تحول و دگرگونی از پارسی باستان و میانه (پهلوی) به «فارسی دری»، که به سرعت به زبانی فاخر و در عین حال ملموسی تبدیل شد چنان که به تعبیر حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده اینک تنها به زبان «دری» می توانستی و باید فصیح سخن گفت، و بی تردید حمایت آخرین خاندان ایرانی تباری چون صفاریان، سامانیان و آل بویه در این تحول غیر قابل انکار است، به استناد تجربه ی زیسته ایرانیان ادب فارسی دو نقش مهم ایفا نموده است: در باب نقش نخست باید گفت زبان و ادب فارسی تداوم دهنده و توسعه بخش ژانر ادبی اندرزنامه ها بوده است. در چارچوب سنت اندرزنامه نویسی که ویژه ی فرهنگ دیرپایِ ایران است و در دوره ی اسلامی ایران هم تداوم یافته، این کشور نه تنها پیوند خود را با میراث اندرزنامه های کهن خود حفظ نمود هم زمان به تاسیس یک جریان اندیشه و فکر سیاسی تحت عنوان «ایرانشهری» نیز توفیق یافت. پیتر براون در اثر موجز و درخشانش، قدرت و اقناع در اواخر عهد باستان، از این پند نامه های اخلاقی و حکمت آموز به مثابه «نیروی نامرئی و الزام آور جامعه، یک قانون نانوشته» یاد می کند که در حیات سیاسی و فرهنگی این کشور به حکیمی در جامه ی مغان، یا رایزن خردمند و سخنگویِ آگاه این امکان را می داد که بی واهمه با قدرتمندان در باب شیوه ی مناسب عقل جهانداری و آئین و هنر کشورداری سخن گوید. این جریانِ اندیشه ایرانشهریِ راه یافته به اندرزنامه ها در حالت آرمانی وسیله ای بوده برای مدیریت داد و دهش در ادوار تاریخی و سیاسی مختلف. از «مینوگ خرد» و «نامه ی تنسر» در دوران باستان تا «قابوس نامه» عنصرالمعالی،«گلستان» سعدی و «جوامع الحکایات» عوفی بخارایی و دهها نمونه ی دیگر در دوران ایران میانه. گذار به دوره اسلامی فرصتی فراهم آورد تا سنت اندرزنامه نویسی ایرانی با لحاظ شرایط تاریخی و فرهنگی، از مواریث اسلامی چون کلام الله مجید، احادیث پیامبر و امامان هم بهره گیرد و در شکل فربه تری تداوم یابد. متون اندرزنامه ای در چارچوب حکمت اخلاقی و عملی مولفه هایی را به خدمت گرفت که آنها به نمادهای فرهنگ و عقل جهانداری ایرانی تبدیل شدند: توصیه ی به خرد، کسب دانایی، فرزانگی، اعتدال، حزم و دوری از طمع به عنوان سرچشمه بدی و خشم.
اینها که سنن فرهنگی و زیستی ایرانی اند در قرون اولیه اسلامی با زبان عربی و فارسی حفظ و گسترش یافتند. نکته قابل توجه این که علامه طباطبایی در تاکید بر اهمیت سنت اندرز و حکمت ایرانی نشان می دهد این رویکرد چه بسا وارد برخی کتب دینی اسلامی هم شده است. استناد ایشان به اصول کافی کلینی(سده 4 ه.ق) است که شامل 16 هزار و 199 حدیث است. برای نمونه در این اثر و در تاکید و اهمیت خردورزی از قول امام جعفر صادق(ع) آمده است که پیامبر اسلام(ص) فرمودند: « خداوند به آدمی چیزی بهتر از خرد عطا نکرده است».
دلیل دو این که از گذشته های بسیار دور تا دوران نزدیک به ما، زبان و ادب فارسی با تمرکز بر «ایده ی ایران» و تکرار نام آن به مناسبت های مختلف و در واژه هایی چون ایرانشهر، ایران زمین، فُرس، اهل الفُرس، ملک عجم، ممالک ایران زمین، خان ایران، ملوک ایران و... به شکلی حیرت آور چون پشتوانه ی وحدت ملی و سرزمینی عمل کرده است و نکته قابل تامل در دوران سلسله های غزنوی و سلجوقی هم این که در وضعیتی که قدرت سیاسیِ حاکم این امکان یا علاقه را نداشت حامی هویت و فرهنگ ایرانی باشد، ادبیات این نقش را ایفا می کند. درست این است که به زبان استراتژیک بگوئیم اینجا منازعه از «حوزه ی نظامی» به «حوزه ی نظریِ» نظام استعارات ادبی منتقل می شود و فرهنگ و ادب سترگ ایرانی، به محمل این «تاریخ اندیشیدن» ایرانیان تبدیل می شود. هایدگر به مناسبتی گفته بود «زبان خانه ی هستی است» و اینجا زبان فارسی با تجسد و تدام ایده ی ایران به مامن و خانه ی هویتیِ ما تبدیل می شود.
گراردو نیولی و شاهپور شهبازی در پژوهشی پیرامون ریشه های کهن ایده ی ایران آن را به هزاره ی قبل از میلاد و متون اوستایی بازگردانیده اند. برای مثال در فروردین یشت آنجا که از پنج ملت سخن به میان آمده «ایریا»(ریشه ی ایران) برگزیده ترین است. یا در یکی از نوشته های مغان یعنی «وندیداد» در ستایش این سرزمین از زبان اهورامزدا آمده است: « نخستین جا و سرزمین نیکویی که آفریدم، ایرانویج بود کنار رود دائیتی». تجلی عینی و سیاسی ایران در دوران اردشیر بابکان ساسانی است اما در گذار به دوران ایران اسلامی نخبگان و اهل قلم ایرانی که در سلسله مراتب اجتماعی ایران قشری بانفوذ بودند از وزرا، دبیران، مستوفیان و ادیبان و مورخان به کرات از ایده ی ایران سخن گفتند تا اینکه در نامه ی نامور باستان فردوسی با پیوندی که میان عصر اساطیری و تاریخی به وجود می آورد ما به نقطه ی اوج هویت تاریخی و فرهنگی می رسیم: زگفتار دهقان یکی داستان/ بپیوندم از گفته ی باستان. نیک می دانیم ریشه شاهنامه وقایع تاریخی سنتی ایران است که در اواخر ساسانی در خدای نامک گردآوری شد و پس از آن به نماد برانگیختن غرور ملی و ریشه های عمیق ایده ایران تبدیل شد.
بی دلیل نبود که حضرت فردوسی بیش از هزار بار به نام ایران اشاره می کند و هربار: همی شهر ایرانش آمد به یاد/ همی پر کشید از جگر سرد باد. اینجا دیگر ایران صرفا یک مکان نیست. او که در خفقان خلافت عباسی و امیران غزنوی فریاد رعدآسا را می ساخته از ایران همچون «حیطه ی معنایی» سخن می گوید که به قول استاد حسن انوری، زیستگاهی برای ذهن های برتر و حاوی روح عمیق است. در ادبیات حماسی و عشقی امثال رودکی و ابوشکور بلخی و تاریخ نگاری اسلامی-ایرانی امثال دینوری، حمزه اصفهانی و ابن مسکویه به نام ایران و ایده ی ایران استناد می شود. فرخی در دیوان خود بیش از 30 بار نام ایران را آورده است. همینطور در دیوان اسدی طوسی و فخرالدین اسعد گرگانی.
جذابیت ایده ی ایران در حادثه ی پناه بردن اهل شعر و ادب به هند، آن سال ها که به قول حافظ، مزاج دهر تباه شده بود، به گونه ای است که به آب دیده باید گفت و شنید. احمد اشرف در پژوهشی نشان می دهد بیش از 750 تن از ادبای ایرانی ناچار ترک وطن کرده به دربار گورکانیان هند پناه می برند اما تمام نوشته هاشان سرشار از عشق وعواطف والا به ایرانِ جان است. من تنها به قطعاتی از قصیده ی میرسنجر کاشانی اشاره می کنم:
شبی خاطرم خست حب وطن/ غم غربتم کرد بس مُمتحن
نشستم پسِ زانوی بی کسی/ گریستم، گریستم برین دوری واپسی
آه به آهنگ ایران نوایی بزن/ نوای وطن، آشنایی بزن...
به این ترتیب می توان گفت اگر حافظه ی تاریخی ایرانیان این توان را پیدا نمی کرد که از مجرای زبان و ادب فارسی در خاطره ی ایرانیان پناه بگیرد طبعا و تحقیقا رخنه ای در ارکان تداوم فرهنگی ایران زمین می افتاد. جوشش انرژی فرهنگی در ایران که ادبیات سترگ آن را نمایندگی می کرد چنان بود که به قول احسان یارشاطر، در طول سده های ماضی، تمام ملت های همجوار را نیز تحت تاثیر قرار داد. حتی بیگانگان و مهاجمان را به مدافعان و مبلغان زبان و فرهنگ ایرانی در آسیای مرکزی، آناتولی و هند تبدیل می کند. پس ایده ی ایران مفهومی آبستن است که تنها نام کشوری با مختصات جغرافیایی نیست، بلکه «جسم لطیف» کشوری است که پیوسته زبان، تمدن، فرهنگ، ادب و نمودهای بسیار دیگری را به عنوان «روح ایرانی» با خود حمل کرده است. هوز بسیار مانده تا به طور کامل به فهم در آید. از زبان استاد اسلامی ندوشن باید گفت: خوب است ایرانِ جان را از یاد نبریم!
دکتر محمدتقی قزلسفلی، استاد علوم سیاسی
روابط عمومی دانشگاه مازندران